|
تا سرو قباپوش تو را ديدهام امروز |
در پيرهن از ذوق نگنجيدهام امروز |
|
من دانم و دل، غير چه داند که در اين بزم |
از طرز نگاه تو چه فهميدهام امروز |
|
تا باد صبا پيچ سر زلف تو وا کرد |
بر خود، چو سر زلف تو پيچيدهام امروز |
|
هشياريم افتاد به فرداي قيامت |
زان باده که از دست تو نوشيدهام امروز |
|
صد خنده زند بر حلل قيصر و دارا |
اين ژندهي پر بخيه که پوشيدهام امروز |
|
افسوس که برهم زده خواهد شد از آن روي |
شيخانه بساطي که فرو چيدهام امروز |
|
بر باد دهد توبهي صد همچو بهائي |
آن طرهي طرار که من ديدهام امروز |
(شیخ بهایی)





